درس مي خواندم ، همكلاسي ساده دلي داشتم به نام « عزيز» . اين
« عزيز » آقا آدم خوبی بود ، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه
تكان مي خورد ، فحش مي كشيد به شيخ اجل سعدي. بارها به
به او گفتم : آخه زشته ، آن هم برای يك دانشجوي ادبيات فارسي که
اين همه به يكي از بزرگان شعر وادب اين مرزوبوم توهين كنه.
اما اصلا گوشش بدهكار اين حرفها نبود و مي گفت : سعدي
مزخرف گوترين شاعر فارسي است و… تا اين که يك روز از
دستش حسابي شاكي شدم و گفتم : خب بگو مگه چه گفته كه تو
اين همه از دست سعدي شاكي هستي ؟ « عزيز »آقا در اين موقع
بود كه راز بزرگ دشمني اش را با شيخ بر ملا كرد و گفت :
به نظر تو اين بيت مزخرف نيست كه گفته:
مسكين خر اگرچه بي تميز است
چون بار همي برد « عزيز » است!!!!!!
حالا حكايت بعضي از اين منتقدان « عزيز » ماست . چنان چشمشان
را بر محاسن اثر مي بندند كه آدم فكر مي كند ، نكند مشكل شان
با نويسنده اثر همانند مشكل «عزيز » آقا با شيخ اجل سعدي است !
كنار آن استكان چاي
ميان آينه ي غبارآلودي
كه بر ديوار خم شده است درنگ كرده ام
تا ماهياني كه مي گذرند
از كنار بسترم
مرا با خود ببرند…
تنها خرچنگي
سايه انداخته در كنار تختم
بالا مي آيد و
پايين مي رود از
پايه هايش
و ماهيان
پشت دريا درنگ كرده اند
چندان كه من پشت اين انتظار
كهنه
درنگ مي كنم و
غبار مي شوم .
اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
بايد زانوهايم را ببندم
وسنگ ها را به
سختي بپيمايم
اين راه ها عزيز…
آن روز هم تمام نمي شد
گفتي پرده را بايد كشيد
اين نور آفتاب نيست
مي
شناسمش
دروغ مي گويند دروغ
جاده با فرياد سنگ ها سخت مي شد
مي رفتيم و
نمي رفتيم
توهم رفتن
بود
توهم رفتن بوديم
مبادا به سايه بزرگ ايمان بياوريم
گفتم چايت سرد نشود
خنديدي
و
سيگارت راخاموش كردي
نبايد خاموش بنشينيم
اين را تمام سنگ ها مي
دانند
دوباره زانوهايم را بستم
وعصر با سايه ها و سنگ هايش
سرود غريب
توهم بود
سرود غريب توهم بوديم
سرود غريب توهم شديم
پرده ها را كشيديم
پرده ها را كشيديم
سال ها بود سرد شده بوديم
سال ها
بود كه دنباله سايه بزرگ بوديم
و تو سال ها ست كه باور نمي كني
استكان چايت
را اگر لمس كني كافيست
چقدر آشناست اين توهم عصرگاهي
با سايه ها و سنگ هايش
خاكستر سيگارت را مي
بينم
كنار پرده ها ي كشيده
زانوهايم را مي بندم و
تكرار مي كنم
اين
راه ها كه تمام نمي شود عزيز
اين راه ها…
آبان ماه 1381
نمایش ماچیسمو به نویسندگی و کارگردانی محمد یعقوبی ،
بر اساس رمان کنسول افتخاری گراهام گرین ، این روزها در سالن چهارسو اجرا می شود . محمد
یعقوبی در یک دهه اخیر با نوشته ها و اجراهایش نشان داد که نامی قابل تامل در
نمایش ایران است . رمان کنسول افتخاری ،
در سال 1357 با ترجمه ی احمد میرعلایی به وسیله نشر زمان چاپ شده است . رمان در
باره ی چند مبارز است که به رهبری فردی که سابقاً کشیش بوده ، نقشه ربودن سفیر کبیر آمریکا را در
ذهن دارند تا بدان وسیله بتوانند دولت را تحت فشار قرار دهند تا 10 نفر از
زندانیان سیاسی را آزاد کند اما آنها به اشتباه کنسول افتخاری انگلیس را می ربایند
و...
شعر گفتن مثل زايمان كردن است . بعضي از شعرها آنچنان طبيي بدنيا مي آيند
كه آدم دچار كمترين دردسر مي شود اما امان از بعضي از شعرها كه به ضرب
و زور سزارين ( براي خشنودي اساتيد واژه گزيني بخوانيد رستمينه ) هم
باز كج و كوله متولد مي شوند.
کتاب عیش مدام
، فلوبر و مادام بوواری نوشته ی ماریو
بارگاس یوسا به ترجمه عبدالله کوثری ، از جمله کتاب های خواندنی و ارزشمندی است که
در ماه های اخیر به چاپ رسیده است .همان گونه که کوثری در مقدمه ترجمه آورده است :
" ماریو بارگاس یوسا که خود از ستایشگران وفادار فلوبر و مادام بواری است ، در این کتاب
ما را با زندگی فلوبر و باورهای او در باره ی ادبیات و نقش آن در زندگی انسان آشنا می کند و ابعاد گوناگون مادام بوواری را که
خود نخستین رمان مدرن می خواندش برایمان تو ضیح می دهد . "
روياي من
كنار پنجره ي كلبه اي جنگلي ايستاده ام . مردي مسن كنارم ايستاده است ، قوي جثه ،
شبيه شكارچيان كار كشته كه در فيلم ها ديده ام ، شايد هم شبيه « ارنست همينگ وي »
در عكسهايي كه از او ديده ام كنار شكار . مرد پرنده اي در يك دستش دارد ، شايد هم يك
طوطي و با تيغي كه در دست ديگرش دارد ، با دقت روي سر پرنده شيار ي مي سازد .
مي گويم : نكنيد دردش مي گيرد . مي گويد : دردش زياد نيست به بعدش مي ارزد . وقتي
شيار كامل شود رهايش مي كنم . آن وقت پس از چند ماه بر اثر خار و خاشاك و غباري
كه بر روي اين زخم مي نشيند ، يك تاج بزرگ و زيبا روي سرش ايجاد مي شود !!…
بالاخره انتشارات خوارزمي همت كرد و پس از ساليان سال كتاب بي نظير گفتگو با كافكا را دوباره چاپ
كرد . اين كتاب را مي توان سالي يكبار خواند . كتابي كه سخت بر من تحت تاثير گذاشت . كتاب ، شرح ملاقات هاي يانوش جوان با كافكا
است ، در سال هاي آخر عمرش . يانوش مدام
سوال مي پرسد و كافكا با جواب هايي بسيار عميق آدمي را حيرت زده مي كند . ترجمه
آقاي فرامرز بهزاد ، بسيار روان و خواندني است . گويا م. فرزانه در نوشتن كتاب
معروفش ، آشنایی با صادق هدايت ، به اين كتاب نظر
داشته است . به دوستاني كه مي خواهند يك كتاب فراموش نشدني و تاثير گذار بخوانند ،
گفتگو با كافكا را پيشنهاد مي كنم .
به تو
تا تو
از تو
با تو
حرف اضافه هم اگر همنشین شود
نقشی به دلپذیری زبیاترین صفت ها دارد .
اردیبهشت 87
