تبليغاتX
اسکله ی مه آلود
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
کوچ
از امروز در خانه ی جدید منتظر شما خواهم بود .
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 16:45 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه سوم مرداد 1387
ماجرا ي «‌ عزيز » آقا و شيخ اجل سعدي
دوستي نقل مي كرد: زماني كه در رشته ي ادبيات در دانشگاه
درس مي خواندم ، همكلاسي ساده دلي داشتم به نام « عزيز» . اين
« عزيز » آقا آدم خوبی بود ، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه
تكان مي خورد ، فحش مي كشيد به شيخ اجل سعدي. بارها به
به او گفتم : آخه زشته ، آن هم  برای يك دانشجوي ادبيات فارسي که
اين همه به يكي از بزرگان شعر وادب اين مرزوبوم توهين كنه.
اما اصلا گوشش بدهكار اين حرفها نبود و مي گفت : سعدي
مزخرف گوترين شاعر فارسي است و… تا اين که يك روز از
دستش حسابي شاكي شدم و گفتم : خب بگو مگه چه گفته كه تو
اين همه از دست سعدي شاكي هستي ؟ « عزيز »آقا در اين موقع
بود كه راز بزرگ دشمني اش را با شيخ بر ملا كرد و گفت :
به نظر تو اين بيت مزخرف نيست كه گفته:
مسكين خر اگرچه بي تميز است
چون بار همي برد « عزيز » است!!!!!!
حالا حكايت بعضي از اين منتقدان «‌ عزيز » ماست . چنان چشمشان
را بر محاسن اثر مي بندند كه آدم فكر مي كند ، نكند مشكل شان
با نويسنده اثر همانند مشكل «عزيز » آقا با شيخ اجل سعدي است !
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 19:0 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هجدهم تیر 1387
از مجموعه ی پشت این صدای تازه
پشت اين صداي تازه درنگ كرده ام
كنار آن استكان چاي
ميان آينه ي غبارآلودي
كه بر ديوار خم شده است درنگ كرده ام
تا ماهياني كه مي گذرند
از كنار بسترم
مرا با خود ببرند…

تنها خرچنگي
سايه انداخته در كنار تختم
بالا مي آيد و
پايين مي رود از پايه هايش
و ماهيان
پشت دريا درنگ كرده اند
چندان كه من پشت اين انتظار كهنه
درنگ مي كنم و
غبار مي شوم .

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 0:1 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه نهم تیر 1387
یک شعر - 8

اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
بايد زانوهايم را ببندم
وسنگ ها را به سختي بپيمايم
اين راه ها عزيز…

آن روز هم تمام نمي شد
گفتي پرده را بايد كشيد
اين نور آفتاب نيست
مي شناسمش
دروغ مي گويند دروغ

جاده با فرياد سنگ ها  سخت مي شد
مي رفتيم و
نمي رفتيم
توهم رفتن بود
توهم رفتن بوديم

مبادا به سايه بزرگ ايمان بياوريم
گفتم چايت سرد نشود
خنديدي
و سيگارت راخاموش كردي
نبايد خاموش بنشينيم
اين را تمام سنگ ها مي دانند
دوباره زانوهايم را بستم
وعصر با سايه ها و سنگ هايش
سرود غريب توهم بود
سرود غريب توهم بوديم
سرود غريب توهم شديم

پرده ها را كشيديم
پرده ها را كشيديم
سال ها بود سرد شده بوديم
سال ها بود كه دنباله سايه بزرگ بوديم
و تو سال ها ست كه باور نمي كني
استكان چايت را اگر لمس كني كافيست

 

چقدر آشناست اين توهم عصرگاهي
با سايه ها و سنگ هايش
خاكستر سيگارت را مي بينم
كنار پرده ها ي كشيده
زانوهايم را مي بندم و
تكرار مي كنم
اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
اين راه ها…



آبان ماه 1381

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 21:57 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه دوم تیر 1387
نگاهی به نمایش ماچیسمو

نمایش ماچیسمو به نویسندگی و کارگردانی محمد یعقوبی ، بر اساس رمان کنسول افتخاری گراهام گرین ، این روزها در سالن چهارسو اجرا می شود . محمد یعقوبی در یک دهه اخیر با نوشته ها و اجراهایش نشان داد که نامی قابل تامل در نمایش ایران است . رمان کنسول افتخاری ، در سال 1357 با ترجمه ی احمد میرعلایی به وسیله نشر زمان چاپ شده است . رمان در باره ی چند مبارز است که به رهبری فردی که سابقاً کشیش بوده ، نقشه ربودن سفیر کبیر آمریکا را در ذهن دارند تا بدان وسیله بتوانند دولت را تحت فشار قرار دهند تا 10 نفر از زندانیان سیاسی را آزاد کند اما آنها به اشتباه کنسول افتخاری انگلیس را می ربایند و...

روزی که من به اتفاق دوستانم به دیدن نمایش رفتم ، بیش از یک هفته از اجرا نمایش گذشته بود . خوشبختانه صندلی ها شماره داشت . گرچه مردم همچنان در صف ورورد به سالن ایستاده بودند . از یکی پرسیدم چرا صف ؟ مگر بلیت ها شماره صندلی ندارد ؟ با تعجب گفت چرا ولی فکر کنم شماره ها الکی باشد که البته نبود .  بیش از ظرفیت سالن بلیت فروخته بودند و در تمام راهروها تماشاچی نشسته بود . این نکته بر هوای گرم سالن افزود و سبب شد که هوای سالن مرگ آور شود و گرما تا سر حد هلاک مان پیش برود . سمفونی صندلی ها هم مزید بر گرما بود . مدام جیرجیر گوش خراش شان آدمی را آزار می داد . خلاصه نمایش شروع شد . بازی ها جز بازی کشیش و انقلابی هم دست او ضعیف بود و در اکثر مواقع تماشاگر را درگیر نمی کرد . در موقعیتی که از آن بوی اضطراب و نابودی می آمد ، بازی ها چنان بود که انگار بازیگران برای خودشان دارند در آرامش دوغ درست می کنند . دکور نمایش  مناسب  به نظر نمی رسید و هیچ حسی از مکانی که داستان در آن رخ می داد القا نمی کرد . از آن بدتر ، دو تن از بازیگران برای خودشان حرف می زدند و صدایشان به ما که در وسط سالن بودیم نمی رسید . عجیب آنکه وقتی بعد از نمایش با کارگردان صحبت کردیم انگار بر این اشکال بزرگ واقف بود ، حالا چرا رفعش نکرده بود نمی دانم . خلاصه از یعقوبی چنین کاری در این حد واندازه دور از انتظار بود . با این حال متن نمایشنامه پر از دیالوگ های جالب است . اگر نمی خواهید به دیدن این نمایش بروید پیشنهاد می کنم که رمان را بخوانید .
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 21:17 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
سرسبز - 2
اندر شباهت شعرگفتن و زايمان كردن

شعر گفتن مثل زايمان كردن است . بعضي از شعرها آنچنان طبيي بدنيا مي آيند
كه آدم دچار كمترين دردسر مي شود اما امان از بعضي از شعرها كه به ضرب
و زور سزارين ( براي خشنودي اساتيد واژه گزيني بخوانيد رستمينه ) هم
باز كج و كوله متولد مي شوند.
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 0:8 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
عیش مدام و التفات رادیویی

کتاب عیش مدام ، فلوبر و مادام بوواری نوشته ی ماریو بارگاس یوسا به ترجمه عبدالله کوثری ، از جمله کتاب های خواندنی و ارزشمندی است که در ماه های اخیر به چاپ رسیده است .همان گونه که کوثری در مقدمه ترجمه آورده است : " ماریو بارگاس یوسا که خود از ستایشگران وفادار فلوبر و مادام بواری است ، در این کتاب ما را با زندگی فلوبر و باورهای او در باره ی ادبیات و نقش آن در زندگی انسان آشنا می کند و ابعاد گوناگون مادام بوواری را که خود نخستین رمان مدرن می خواندش برایمان تو ضیح می دهد . "

چند روز پیش که به طور اتفاقی به رادیو گوش می دادم شنیدم که گوینده رادیو با لحنی متین می گوید : خب تا لحظاتی دیگر به برنامه نقد کتاب گوش می دهیم ، دراین برنامه کتاب عیش مدام اثر مادام فلوبر!! بررسی می شود !؟
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 22:58 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
سرسبز - 1
سرسبز نام اولین وبلاگ من بود که در فاصله تیر تا بهمن 1381 گاهی چیزی در آن می نوشتم . بعد هم که کسی شیطنت کرد و وبلاگ بی نوا را هک کرد . خوشبختانه توانستم زود بجنبم و از طریق گوگل مطالبش را برای خودم حفظ کنم . از این به بعد گاهی مطلبی از سرسبز را اینجا نقل می کنم .


روياي من

كنار پنجره ي كلبه اي جنگلي ايستاده ام . مردي مسن كنارم ايستاده است ، قوي جثه ،
شبيه شكارچيان كار كشته كه در فيلم ها ديده ام ، شايد هم شبيه « ارنست همينگ وي »
در عكسهايي كه از او ديده ام كنار شكار . مرد پرنده اي در يك دستش دارد ، شايد هم يك
طوطي و با تيغي كه در دست ديگرش دارد ، با دقت روي سر پرنده شيار ي مي سازد .
مي گويم : نكنيد دردش مي گيرد . مي گويد : دردش زياد نيست به بعدش مي ارزد . وقتي
شيار كامل شود رهايش مي كنم . آن وقت پس از چند ماه بر اثر خار و خاشاك و غباري
كه بر روي اين زخم مي نشيند ، يك تاج بزرگ و زيبا روي سرش ايجاد مي شود !!…
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 20:9 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه یکم خرداد 1387
گفتگو با كافكا

بالاخره  انتشارات خوارزمي همت كرد و پس از ساليان  سال كتاب بي نظير گفتگو با كافكا را دوباره چاپ كرد . اين كتاب را مي توان سالي يكبار خواند . كتابي كه  سخت بر من  تحت تاثير گذاشت  . كتاب ، شرح ملاقات هاي يانوش جوان با كافكا است ، در سال هاي آخر عمرش . يانوش مدام سوال مي پرسد و كافكا با جواب هايي بسيار عميق آدمي را حيرت زده مي كند . ترجمه آقاي فرامرز بهزاد ، بسيار روان و خواندني است . گويا م. فرزانه در نوشتن كتاب معروفش ، آشنایی با صادق هدايت ،  به اين كتاب نظر داشته است . به دوستاني كه مي خواهند يك كتاب فراموش نشدني و تاثير گذار بخوانند ، گفتگو با كافكا را پيشنهاد مي كنم .

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 15:14 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
یک شعر - 7
                                                          برای آیدا



به تو
تا تو
از تو
با تو
       حرف اضافه هم اگر همنشین شود
        نقشی به دلپذیری زبیاترین صفت ها دارد .

اردیبهشت 87
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 17:12 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin