متن ادبی جهانی است خود بسنده ؛ مجموعه
ای است از نشانه ها که به طرزی نظام مند با یکدیگر مرتبطند . به خاطر همین خصیصه ی
نظام مند بودن است که راه یابی به لایه های یک نشانه ما را به معنای عمومی متن و
به عبارت دیگر جهان خود بسنده ی متن خواهد برد .
شعر " وصیت نامه " از 32 سطر
تشکیل شده است .در این جا می خواهم نشان
دهم که ما با متنی روبرو هستیم که به تنهایی جهانی خود بسنده است ؛ جهانی که
عناصرش در ارتباط با معنای عمومی متن شکل می گیرند .
عنوان شعر همان گونه که گفته شد " وصیت نامه
" است . ابتدا معنای قاموسی آن را در
فر هنگ معین ذیل مدخل " وصیت نامه " می بینیم : " ورقه ای دال بر
سفارش هایی که شخص به وصی خود می کند که پس از مرگش اعمال منظور را انجام دهد و
اموال او را طبق دستور وی تقسیم نماید یا به مصرف برساند ." با این تعریف
اکنون ببینیم چه کسانی در ماجرای وصیت نامه شرکت دارند : اول شخص موصی است که وصیت می کند . دوم وصی است که وصیت را اجرا می کند . سوم وارث یا وارثان هستند
. میراثی نیز در این میان هست
که به وارث یا وارثان می رسد . حال شعر را می خوانیم
تا هر کدام از عوامل مذکور را در آن
تشخیص دهیم :
نیمی از سنگ ها ، صخره های کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
می بخشم به همسرم.
شب های دریا را
بی آرام، بی آبی
با دلشوره ی فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پیر شده اند.
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده ی من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه های شن، زیر آفتاب
از صدای سه تار من
بند بند پاره پاره های مو سیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به من بدهید
و می بخشم به پرندگان
رنگها، کاشی ها، گنبدها
به یوز پلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من .
همان گونه که در این شعر می بینیم وارثان عبارتند از : پسر ،
باران ، زن ، دوستان دوران سربازی ، کویر، دختر ، مثنوی مولانا ، نی ، پرندگان ، رنگ
ها ، کاشی ها ، گنبدها ، یوزپلنگان و فصل ها و میراث عبارت است از : سنگ ها و صخره
های کوهستان ، شب های دریا ، رودخانه ، مزرعه و درخت ، کشتزار و علف ، صدای تار
، غار و قندیل های آهک و تنهایی و بالاخره بوی باغچه . حال باید دید موصی یا وصیت
کننده چه کسی است . موصی حتماً انسان نوعی نیست زیرا انسان نوعی مالک دریاها و کوه
ها و جز آن نیست که بتواند آن ها را به وارثانش ببخشد . خدا هم نمی تواند موصی
باشد چرا که به اعتقاد اهل ایمان ، خداوند میرا نیست که تازه بخواهد و صیت نامه
بنویسد . مانند موصی شعر دارای خانواده هم نیست . پس موصی شعر چه کسی است ؟ گویا
با ارجاعات برون متنی نمی توان او را شناخت . باید گفت موصی شعر خدای- انسانی است
زاده ی متن که در متن شعر شکل می گیرد و ساخته می شود . از سوی دیگر وارث درجهان
واقع دارای مختصه ی معنایی { + انسان } است . البته در غرب بعضی میراث شان را به
حیوانات خانگی شان می بخشند ؛ بنا براین باید گفت که وارث دارای مختصه ی معنایی {
+ جاندار } است ؛ حال آنکه دامنه ی وارثان در این شعر – وصیت نامه از انسان تا
حیوان تا طبیعت بی جان و کتاب و ساز و حتی زمان را در بر می گیرد . چنین مختصه ای
تنها در جهان متن معنا پیدا می کند . در زمینه میراث نیز همین گونه است . چنین
میراثی که از طبیت بی جان تا صوت و بو و... را شامل شود فقط در دنیای متن امکان
تحقق خواهد داشت . اما نکته این جاست که دریابیم خطاب این وصیت نامه به چه کس یا
کسانی است ؛ در واقع وصی یا مجری این و صیت نامه کیست ؟ در جایی از شعر می خوانیم
: " کشتزار و علف را به کویر بدهید
" و در جایی دیگر می خوانیم : " دو سهم به نی بدهید " همان گونه که
در افعال این دو سطر می بینم شناسه ی آن ها ، دوم شخص جمع است که نهاد جدای آن ضمیر
" شما " است . پس هر کسی که با این شعر – و صیت نامه بر خورد می کند و
آن را می خواند و صی و مجری آن می شود . به عبارت دیگر خوانندگان شعر وصی و مجری
وصیت نامه هستند . اما پرسش این جاست که چگونه خواننده ی این شعر - وصیت نامه می
تواند وصی آن باشد ؟ باید گفت که هر خواننده با خواندن این شعر- وصیت نامه ، جهان
خود بسنده ی متن را بازمی آفریند ؛ در واقع با خوانش خواننده ، جهان متن کامل می
شود و موصی و وارثان و میراث شکل می گیرند و و صیت نامه اجرا می شود . به عبارت
دیگر کارکرد خوانش همین باز آفرینی متن است . اینک بار دیگر شعر را بخوانیم و جهان
خودبسنده ی آنرا بازآفرینیم .
* این مقاله در تابستان 1379 در ویژنامه گلیه آوا ی هنر و اندیشه که به مناسبت درگذشت نجدی منتشر شده بود ، به چاپ رسید .

1
اواسط دهه ی شصت شمسی است ، یکی از بی شمار
روزهای بارانی زمستان های انزلی ، منزلی دوستی نشسته ایم به گپ و گفت و گو . دوستم
بلند می شود و ضبط صوت را روشن می کند و صدا یی آشنا ، همرنگ بارانی که پشت پنجره
می کوبد اتاق را پر می کند و در من ته نشین می شود و مرا می برد با خود تا دوردست
ها ، تا مزارع سزسبز شمال تا آبی بیکران خزر تا... می پرسم این صدای کیست ؟
عاشورپور ! و صدا بی درنگ می آید می نشیند کنار نام های روشنی که می شناسم ، کنار بنان ، قوامی ، نوری ..... اما نه ! این
صدا چیزی فراتر از همه اینها دارد . جنس آن را بیشتر می شناسم ، پوست و گوشتش را ...
تا بیش از این موسیقی گیلکی برایم جدی
نبود و جایی در خلوت من نداشت و حالا .... از پدرم می پرسم شما عاشورپور را در
انزلی دیده اید ؟ و پدر داستان گستاخی آن مرد نظامی را به یاد دارد که در گمر ک
انزلی بر صورت جوان هنرمند آرمان خواه که
از جشنواره ای از آن سوی آب ها بر گشته بود ، سیلی زده بود .از آن روز به بعد نامی تازه برایم به کوچه ها و خیابان های شهر اضافه می شود ؛
حالا هر جای شهرم را که نگاه می کنم با خودم می گویم آیا او هم از این جا گذشته است ؟
2
شنیده بودم که پس از انقلاب پنجاه و هفت ، به
مانند بسیاری تن به مهاجرت داده است . اواسط دهه ی هفتاد شمسی است . یکی از روزهای
بلند انزلی ، در مغازه آقای بارور نشسته
ام و از صفا و مهرش نیرو می گیرم. ناگاه
در مغازه باز می شود مردی راست قامت ، با مو هایی سپید و چهره ای گشاده وارد مغازه می شود و آ قای بارور با شادی از جا می پرد و رو به من
می گوید : جناب آقای مهندس عاشورپور ! دیگر صدایشان را نمی شوم ، باورم نمی شود ،
تپش قلب گرفته ا م ، نمی دانم چه باید بگویم و نمی گویم و مرد رفته است و من رفته
ام با صدا تا خروس خوان تا آفتاب خیزان !
3
دوستم آروین ایلبیگی از انزلی زنگ می زند و می
گوید که برای مصاحبه با آقای عاشورپور همراهیش کنم . صبح جمعه ، با آروین و نورج
خامنه که برای عکاسی آمده است به یکی از خیابان های اطراف بلوار میرداماد می رویم
. شنیده ام که استاد حالشان خوب نیست و یاد آوری خاطرات گذشته برایشان سخت شده است
. زنگ می زنیم ، از پله ها که بالا می
رویم استاد با چهره ای گشاده به استقبالمان می آید . حفظ تعادل
در ایستادن برایشان کمی سخت است . پرستار تو ضیح می دهد که استاد دوره ی بیماری سختی را پشت سر گذاشته اند و الان البته
حالشان بهتر است . پیرمرد مدام لبخند می زند و وقتی من به گیلکی حرف می زنم انرژی
می گیرد و از اینکه نسل جدید به گیلکی حرف نمی زنند اظهار تاسف می کند .پیرمرد نگران است و ناراحت ، نگران زبان گلیلکی و ناراحت آرمان هایی که در آرزوی آنها
عمری تلاش کرده است و الان به نظرش تحقق پیدا نکرده اند .
4
چه بسیارند هنرمندان با استعدادی که هنر خود را وقف آرمان های حزب و یا ایدئولوژیی خاص کردند و پس از افول آن حزب یا آن ایدئولوژی ، هنر که جنبه ای ابزاری و مصرفی پیدا کرده بود ، کارکرد خود را از دست داد و به فراموشی سپرده شد و نام هنرمند نیز از یادها رفت . اما براستی راز ماندگاری عاشورپور در چیست ؟ استاد با آنکه دل داده ی ایدئولوژی خاص هستند و در این راه مرارت ها کشیدند اما جالب آن است که هنر خود را محدود به ایدئولوژی محبوب خویش نکردند . در کارهای استاد عاشورپور جز یک یا دو مورد که با نوعی ادبیات سیاسی مواجهیم ، در بقیه موارد با هنر در معنای غیر ایدئولوژیک آن طرف هستیم . در اکثر کارهای استاد ما با عشق طرف هستیم ، مضمونی که در آثار استاد بیش از همه جلوه گر است و راز مانایی استاد در مانایی عشق است و بس ! تا انسان هست عشق هست و تا عشق هست هنر عاشقانه هست .
بخار می شود و
به هوا می رود
باور نمی کنم کلمات مرا تاریک می کند
این کوچه
این درخت
این آسمان کوچک عاشق
باور نمی کنند
که از چشم و دهان تو
بخار می شوندو
به هوا می روند .

