تبليغاتX
اسکله ی مه آلود
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
ذوق ادبی شهرداری !

 چند روزی است که در مسیرم در یکی از اتوبان ها به یک تابلوی بزرگ برمی خورم که یک نقاشی آبکی  رویش کشیده  و به  بیتی شعر آراسته اند :

 سحر گنجشکان در جیک جیکند

 به  تسبیح  خدای  لا شریکند

 واقعاً باید مرحبا و آفرین گفت به این ذوق ادبی ! البته بعید هم نیست که شاعر این بیت جان سوز یکی از ماموران شیرین طبع شهرداری باشد . در مصرع اول در کلمه ی گنجشکان  به قول ادبا سکته ی قبیح وجود دارد ، انتخاب کلمه ی جیک جیک شاهکار است و بیت را از یک سطح معنوی پرت می کند وسط برنامه ی عمو پورنگ و تازه قافیه اش با لاشریک ...

 با این مضمون ابیات بسیاری در شعر فارسی هست ، همچون این بیت شیخ اجل سعدی شیرازی که می فرماید :

 گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

حالا در چنین بینامتنی به قول امروزی ها یکی بیاید و جیک جیک کند تکلیف چیست ؟

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 22:28 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
کتاب های منفی !

سال 1360 من دانش آموز دوره ی راهنمایی بودم. توی مدرسه ی ما یک قفسه کتاب بود و درشیشه ای داشت که قفلش کرده بودند . کتاب ها یی که در آن قفسه بود اغلب رمان هایی بود از همینگ وی ، داستایفسکی ، تولستوی ، چوبک و ... چشمم به دنبال کتاب ها بود . گفتم آقا میشه این کتاب ها را قرض گرفت و خوند ؟ گفت نه جانم اینها کتاب های طاغوتی است . قراره بیان اینها رو ببرن و خمیر کنن ، به جاش به مدرسه کتاب های خوب می دن ...

تا سال ها تصویر آن کتاب ها چون رویایی دست نیافتنی در ذهنم می درخشید .

امروز در ستون پیدا و پنهان روزنامه اعتماد خواندم که دبیرکل کتابخانه های عمومی ایران اعلام کرد طرح جمع آوری کتاب های منفی از کتابخانه های سراسر کشور به زودی اجرا خواهد شد . به گزارش ایبنا منصور واعظی گفت : کتاب هایی که ارزش منفی دارند و در گذشته وارد کتابخانه ها شده اند ، جمع آوری خواهند شد.

به قول معروف انشاالله کله قنده !

 

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 17:58 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
ایرج میرزا و جمله ی کاریردی پدر جان نخوان تا ...

خوشبختانه من تلویزیون نمی بینم اما شنیده ام که در سریال شهریار ایرج میرزا و عارف را به دیده تحقیر نشان داده اند و عده ای از بلاگر ها هم اعتراض کرده اند . البته من اصلاً از این خبر جا نخوردم . این اولین بار نیست که در این بیست و نه سال شاهد چنین برخوردهایی از سوی رسانه های رسمی با بزرگان فرهنگ و هنر هستیم . من که اگر جز این باشد جا می خورم . مثلاً همین چند روز از اینکه شنیدم دوست شاعرمان شمس لنگرودی در شبکه چهار ظاهر شده ، جا خوردم . بگذریم ، این روزها خیلی در هوای شعر های ایرج میرزا نفس کشیدم . از نظر شعر سهل و ممتنع در شعر فارسی ایرج را فقط با سعدی می توان مقایسه کرد . شعری در نهایت قدرت و در نهایت روانی که از بس به زبان طبیعی پهلو می زند، آدمی را شگفت زده می کند . بعضی می گویند فلان شعر ایرج میرزا خواندم ، حالم بد شد چون پر از کلمات مستهجن بود . اولا باید گفت :  باشد پدر جان دیگر نخوان تا حالت بد نشود . اصلا کی گفته که همه باید مخاطب یک شعر باشند ثانیاً به قولی منتقدی اگر بخواهیم با ترازوی اخلاق به سراغ ادبیا ت برویم آن وقت باید سه چهارم ادبیات را حذف کنیم !

  اینجا می توانید دیوان کامل ایرج میرزا را دانلود کنید .

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 13:39 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه پنجم اسفند 1386
شاعر و گربه

 

امروز شعری زیبا از بیژن جلالی خواندم. در راه که می آمدم با خود فکر کردم که چقدر بین جلالی و موجود محبوب زندگی اش یعنی گربه  شباهت وجود دارد . اگر گربه نگه داشته اید ، حتماً می دانید که گربه ها هنگام راه رفتن هیچ صدای پایی ندارند و در سکوت کامل راه می روند و این الگوی جلالی بود در دنیای شعر . او بیش از چهل سال در دنیا شعر قدم زد و شعر سرود بی آنکه صدای پایش را در گوش دیگران جار بزند . بی ادعا چهل سال  در جهان شعر پرسه زد اما مستقل عیناً مثل موجود محبوب زندگی اش گربه . یادم به فیلمی افتاد که رامین جهانبگلو از او ساخته و در آن از جلالی پرسیده بود که آیا خود را یک شاعر می دانید و جلالی گفته بود  خب چهل سال شعر گفته ام پس شاعرم . نقل به مضمون بود شاید جمله اصلی اش از این هم بی ادعاتر باشد . با هم شعری از این شاعر خوب فارسی را می خوانیم ، شاعری  که هنوز ارزش های شعرش به خوبی  شناخته نشد ه است :

شعر را خسته کرده ام ،

کلاغ ها را که در حیا ط راه می روند ،

و  کبو ترهای یاکریم را که توی ایوان گردش می کنند

اتاق از دستم به ستوه آمده

از بس از درخت و آسمان گفته ام ،

آنها اخم کرده اند

و من هم چنان می نویسم

بی اعتنا به خستگی شعر

بی اعتنا به این که کلاغ ها کارهای جدی خودشان را دارند

فقط کبوترهای یاکریم ، مثل من ، کاهلانه

روزشان را شروع کرده اند

 

اگر همه شعرها را هم توی تون حمام بریزم

دنیا را با آن گرم نخواهم کرد

که دیگر شعری برای گرم کردن دنیا باقی نمانده

آسمان لخت و عور شده است و خاک بیگانه

درخت ها تنها شده اند و باد چون غربیه ای می گذرد

من از سرما می لرزم و دنیا هنوز سرد است

باید به هیزم بهتری برای جهنم دنیا فکر کنم

 

من از ملال خود می گریزم

با نوشتن یک سطر

من از مرگ خود می گریزم

با نوشتن یک شعر

و من یک دسته گل ملال آور

به شما تقدیم می کنم در سیاهی شب .
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 21:43 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin