مرز دولت های بشری چقدر شکاف دارد
ابرهای بسیاری بی مجازات از بالای سر آنها می گذرند
شن ها و ماسه های زیادی از کشوری به کشوری دیگر می
ریزد
خرده سنگ های کوهستانی سرازیر ملک دیگران می شود
با جهش های تحریک کننده
آیا لازم است نام پرنده هایی را که در حال پروازند
یک به یک بیاورم
یا لحظه ای را که پرنده روی مانع می نشیند ؟
فرض کن کنجشگ باشد ، دمش دیگر متعلق به کشور همسایه
است
هر چند نوکش هنوز در این کشور است به علاوه چقدر وول
می خورد
از حشرات بی شمار ، به مورچه ای اکتفا می کنم
که بین پوتین چپ و راست نگهبان
در برابر سوالی : از کجا تا به کجا ، لزوم پاسخ دادن
را حس نمی کند ...
( بخشی از شعر مزامیر اثر ویسواوا شمبورسکا از کتاب
آدم ها روی پل ، ترجمه
: مارک اسموژنسکی ،
شهرام شیدایی ، چوکا چکاد ، نشر مر کز ، چاپ دوم
1377 )
پرنده ای مرده بر ساحل
پاشیده بر ماسه های نمناک
چند پرنده آن سوتر
مرگ را به منقار
زندگی را
پرواز می کنند .
14 فروردین 1387
بالاخره آقای وزیر ارشاد جناب صفار هرندی توضیحات
تهیه کنند گان فیلم سنتوری را منطقی دانست و ضمن عذرخواهی از آنها دستور داد که
فیلم سنتوری از روز 14 فروردین در همه ی سینما ها اکران بشود .
سینماهای
فرهنگ و آزادی نیز یک سانس ویژه ساعت یک تا سه بامداد برای نمایش فیلم در نظر گرفته
اند تا هیات دولت که تا نیمه شب مشغول رسیدگی به امور مردم هستند بتوانند فیلم را
تماشا کنند .
امروز دفتری از شعر های قدیم را پیدا کردم . این
شعرها مربوط به 20 سال پیش هستند . من شعر را در آغاز با شعر کلاسیک شروع کردم .
دیدم بد نیست امروز در اولین نوشته ی سال جدید تعدادی از شعرهای کلاسیک خودم را
بیاورم . گرچه امروز من خیلی از این نوع تجربه ها فاصله گرفته ام اما خواندنشان
شاید خالی از لطف نباشد .
1
دلم گرفته
از این روزهای بارانی
ازاین هجوم مه آلود نا بسامانی
نشسته ام به سکوتی که سخت دلگیر است
فسرده ام چو پلنگان پیر و زندانی
به دوردست شب است و حضور گرگی مست
که روشن است دو چشمش به راه قربانی
به گیسوان درختان نمی وزد شوری
بهار می رسد آیا در این پریشانی
صدای سبز تو را سخت دوست می دارم
که سبز مانده در این ساکت زمستانی
به زیر بارش تنهایی ام پناهی نیست
دلم گرفته ازاین روزهای بارانی
2
گذر از شب اگرچه دشوار است
غم مبادت که
ماه بیدار است
بارور می شود نهال امید
در دلی کز بهار سرشار است
در دلم های و هوست می شنوی
باز این فصل ، فصل دیدار است
آه دریاب سقف سینه شکست
این دل خسته زیر آوار است
عاشق دیگری تولد یافت
شب درد است و عشق بیدار است
3
نهال زردم و در شوره زار می میرم
بیا بهار که از انتظار
می میرم
چه نسبتی است مرا با شقایق عاشق
که در کویر جنون داغدار می میرم
دوباره با نفس عشق زنده خواهم شد
اگرچه در شرر روزگار می میرم
ز گردباد حوادث بیا رهایم کن
که مثل آینه ای در غبار می میرم
به پای بوسی ات ای ساحل ترانه و درد
چو موج خسته دلی در کنار می میرم
به انتظار تو در جاده های پاییزم
بیا بهار که
از انتظار می میرم
4
بعد از تو بهار شعر را خواب گرفت
از داغ قریبت دل مهتاب
گرفت
با خاطره ی قطره ی باران صحرا
در دل گل تصویر تو را قاب گرفت
5
موج حسد آینه آرام شکست
بت های غرور و کینه آرام شکست
امروز به خیل عاشقان پیوسته است
این دل که درون سینه آرام شکست

