تبليغاتX
اسکله ی مه آلود
سه شنبه هجدهم تیر 1387
از مجموعه ی پشت این صدای تازه
پشت اين صداي تازه درنگ كرده ام
كنار آن استكان چاي
ميان آينه ي غبارآلودي
كه بر ديوار خم شده است درنگ كرده ام
تا ماهياني كه مي گذرند
از كنار بسترم
مرا با خود ببرند…

تنها خرچنگي
سايه انداخته در كنار تختم
بالا مي آيد و
پايين مي رود از پايه هايش
و ماهيان
پشت دريا درنگ كرده اند
چندان كه من پشت اين انتظار كهنه
درنگ مي كنم و
غبار مي شوم .

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 0:1 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه نهم تیر 1387
یک شعر - 8

اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
بايد زانوهايم را ببندم
وسنگ ها را به سختي بپيمايم
اين راه ها عزيز…

آن روز هم تمام نمي شد
گفتي پرده را بايد كشيد
اين نور آفتاب نيست
مي شناسمش
دروغ مي گويند دروغ

جاده با فرياد سنگ ها  سخت مي شد
مي رفتيم و
نمي رفتيم
توهم رفتن بود
توهم رفتن بوديم

مبادا به سايه بزرگ ايمان بياوريم
گفتم چايت سرد نشود
خنديدي
و سيگارت راخاموش كردي
نبايد خاموش بنشينيم
اين را تمام سنگ ها مي دانند
دوباره زانوهايم را بستم
وعصر با سايه ها و سنگ هايش
سرود غريب توهم بود
سرود غريب توهم بوديم
سرود غريب توهم شديم

پرده ها را كشيديم
پرده ها را كشيديم
سال ها بود سرد شده بوديم
سال ها بود كه دنباله سايه بزرگ بوديم
و تو سال ها ست كه باور نمي كني
استكان چايت را اگر لمس كني كافيست

 

چقدر آشناست اين توهم عصرگاهي
با سايه ها و سنگ هايش
خاكستر سيگارت را مي بينم
كنار پرده ها ي كشيده
زانوهايم را مي بندم و
تكرار مي كنم
اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
اين راه ها…



آبان ماه 1381

نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 21:57 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه دوم تیر 1387
نگاهی به نمایش ماچیسمو

نمایش ماچیسمو به نویسندگی و کارگردانی محمد یعقوبی ، بر اساس رمان کنسول افتخاری گراهام گرین ، این روزها در سالن چهارسو اجرا می شود . محمد یعقوبی در یک دهه اخیر با نوشته ها و اجراهایش نشان داد که نامی قابل تامل در نمایش ایران است . رمان کنسول افتخاری ، در سال 1357 با ترجمه ی احمد میرعلایی به وسیله نشر زمان چاپ شده است . رمان در باره ی چند مبارز است که به رهبری فردی که سابقاً کشیش بوده ، نقشه ربودن سفیر کبیر آمریکا را در ذهن دارند تا بدان وسیله بتوانند دولت را تحت فشار قرار دهند تا 10 نفر از زندانیان سیاسی را آزاد کند اما آنها به اشتباه کنسول افتخاری انگلیس را می ربایند و...

روزی که من به اتفاق دوستانم به دیدن نمایش رفتم ، بیش از یک هفته از اجرا نمایش گذشته بود . خوشبختانه صندلی ها شماره داشت . گرچه مردم همچنان در صف ورورد به سالن ایستاده بودند . از یکی پرسیدم چرا صف ؟ مگر بلیت ها شماره صندلی ندارد ؟ با تعجب گفت چرا ولی فکر کنم شماره ها الکی باشد که البته نبود .  بیش از ظرفیت سالن بلیت فروخته بودند و در تمام راهروها تماشاچی نشسته بود . این نکته بر هوای گرم سالن افزود و سبب شد که هوای سالن مرگ آور شود و گرما تا سر حد هلاک مان پیش برود . سمفونی صندلی ها هم مزید بر گرما بود . مدام جیرجیر گوش خراش شان آدمی را آزار می داد . خلاصه نمایش شروع شد . بازی ها جز بازی کشیش و انقلابی هم دست او ضعیف بود و در اکثر مواقع تماشاگر را درگیر نمی کرد . در موقعیتی که از آن بوی اضطراب و نابودی می آمد ، بازی ها چنان بود که انگار بازیگران برای خودشان دارند در آرامش دوغ درست می کنند . دکور نمایش  مناسب  به نظر نمی رسید و هیچ حسی از مکانی که داستان در آن رخ می داد القا نمی کرد . از آن بدتر ، دو تن از بازیگران برای خودشان حرف می زدند و صدایشان به ما که در وسط سالن بودیم نمی رسید . عجیب آنکه وقتی بعد از نمایش با کارگردان صحبت کردیم انگار بر این اشکال بزرگ واقف بود ، حالا چرا رفعش نکرده بود نمی دانم . خلاصه از یعقوبی چنین کاری در این حد واندازه دور از انتظار بود . با این حال متن نمایشنامه پر از دیالوگ های جالب است . اگر نمی خواهید به دیدن این نمایش بروید پیشنهاد می کنم که رمان را بخوانید .
نوشته شده توسط عادل بیابانگرد جوان در 21:17 | | لینک به این مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin