كنار آن استكان چاي
ميان آينه ي غبارآلودي
كه بر ديوار خم شده است درنگ كرده ام
تا ماهياني كه مي گذرند
از كنار بسترم
مرا با خود ببرند…
تنها خرچنگي
سايه انداخته در كنار تختم
بالا مي آيد و
پايين مي رود از
پايه هايش
و ماهيان
پشت دريا درنگ كرده اند
چندان كه من پشت اين انتظار
كهنه
درنگ مي كنم و
غبار مي شوم .
اين راه ها كه تمام نمي شود عزيز
بايد زانوهايم را ببندم
وسنگ ها را به
سختي بپيمايم
اين راه ها عزيز…
آن روز هم تمام نمي شد
گفتي پرده را بايد كشيد
اين نور آفتاب نيست
مي
شناسمش
دروغ مي گويند دروغ
جاده با فرياد سنگ ها سخت مي شد
مي رفتيم و
نمي رفتيم
توهم رفتن
بود
توهم رفتن بوديم
مبادا به سايه بزرگ ايمان بياوريم
گفتم چايت سرد نشود
خنديدي
و
سيگارت راخاموش كردي
نبايد خاموش بنشينيم
اين را تمام سنگ ها مي
دانند
دوباره زانوهايم را بستم
وعصر با سايه ها و سنگ هايش
سرود غريب
توهم بود
سرود غريب توهم بوديم
سرود غريب توهم شديم
پرده ها را كشيديم
پرده ها را كشيديم
سال ها بود سرد شده بوديم
سال ها
بود كه دنباله سايه بزرگ بوديم
و تو سال ها ست كه باور نمي كني
استكان چايت
را اگر لمس كني كافيست
چقدر آشناست اين توهم عصرگاهي
با سايه ها و سنگ هايش
خاكستر سيگارت را مي
بينم
كنار پرده ها ي كشيده
زانوهايم را مي بندم و
تكرار مي كنم
اين
راه ها كه تمام نمي شود عزيز
اين راه ها…
آبان ماه 1381
نمایش ماچیسمو به نویسندگی و کارگردانی محمد یعقوبی ،
بر اساس رمان کنسول افتخاری گراهام گرین ، این روزها در سالن چهارسو اجرا می شود . محمد
یعقوبی در یک دهه اخیر با نوشته ها و اجراهایش نشان داد که نامی قابل تامل در
نمایش ایران است . رمان کنسول افتخاری ،
در سال 1357 با ترجمه ی احمد میرعلایی به وسیله نشر زمان چاپ شده است . رمان در
باره ی چند مبارز است که به رهبری فردی که سابقاً کشیش بوده ، نقشه ربودن سفیر کبیر آمریکا را در
ذهن دارند تا بدان وسیله بتوانند دولت را تحت فشار قرار دهند تا 10 نفر از
زندانیان سیاسی را آزاد کند اما آنها به اشتباه کنسول افتخاری انگلیس را می ربایند
و...
